پس از مرگ همسرش، کنزابورو (60 ساله) و پسرش توشی (30 ساله) نامه ای غیرمنتظره از آن سوی قبر دریافت می کنند. آکیکو، همسر و مادرشان، از آنها می خواهد خاکسترش را در مکانی که در کودکی بیشتر دوست داشت - دریاچه ویندرمر در انگلستان، پراکنده کنند. پدر و پسر که از این درخواست غیرمنتظره غافلگیر شده اند، ابتدا بر سر مراحل بعدی خود با هم اختلاف دارند. این دو مرد، به همراه همسر توشی، ساتسوکی و دختر کوچکش، امی، سرانجام با هم از توکیو به انگلستان می روند تا آخرین آرزوی آکیکو را برآورده کنند. اما کنزابورو همچنان خود را در خاطرات آکیکو گم می کند زیرا رابطه او با توشی به طور فزاینده ای پر از تنش می شود. کنزابورو با آگاهی کمی از جایی که میرود و به سختی انگلیسی میداند، خانوادهاش را در لندن رها میکند و به تنهایی با خاکستر آکیکو به منطقه دریاچه میرود. همانطور که او تلاش خود را آغاز می کند، خاطرات او از آکیکو دردناک تر می شود. کنزابوروی گمشده و خسته به آستان کشاورزی به نام جان و دخترش مری برخورد می کند. با کمک آنها، کنزابورو در نهایت می تواند یک بار دیگر مسیر خود را به سمت دریاچه ویندمر تعیین کند. اما سفر واقعی او به سمت بخشش و آشتی سخت ترین از همه ثابت خواهد شد.